آخرین اخبار

نگاهی به گذشته‌ی تاریخی استان

تا سال ۱۳۴۲ شمسی قسمتی از استان فعلی کهگیلویه و بویراحمد جزء استان خوزستان و قسمتی نیز جزء استان فارس بوده است.» (غفاری،۱۳۸۰: ۴۲) در سال ۱۳۳۷ ابتدا قسمت گرمسیری بهبهان به شهرستان کهگیلویه با مرکزیت تلگردtele gerd چرام تبدیل شد و سپس در سال ۱۳۳۸ این قسمت به شهرستان کهگیلویه با مرکزیت دهدشت تبدیل […]

اشتراک گذاری
25 October 2016
کد مطلب : 2401
تا سال ۱۳۴۲ شمسی قسمتی از استان فعلی کهگیلویه و بویراحمد جزء استان خوزستان و قسمتی نیز جزء استان فارس بوده است.» (غفاری،۱۳۸۰: ۴۲)

در سال ۱۳۳۷ ابتدا قسمت گرمسیری بهبهان به شهرستان کهگیلویه با مرکزیت تلگردtele gerd چرام تبدیل شد و سپس در سال ۱۳۳۸ این قسمت به شهرستان کهگیلویه با مرکزیت دهدشت تبدیل شد. این شهرستان کماکان جزء استان خوزستان و بقیه منطقه جزء استان فارس بود.« به دنبال شورش ایل بویراحمد در تیرماه ۱۳۴۲، منطقه کهگیلویه و بویراحمد طبق تصویب نامه مجلس شورای ملی وقت، از استانهای فارس و خوزستان جدا و به فرمانداری کل تبدیل شد و یاسوج که تا آن زمان مرکز پادگان بود و امکانات محدودی مانند درمانگاه و مدرسه در آن موجود بود، به عنوان مرکز تعیین گردید. در اسفند ۱۳۵۲ شمسی فرمانداری کل کهگیلویه و بویراحمد به استان تبدیل شد.» ((باور، ۱۳۹۱ : ۳۳)

تعدادی از محققین مانند نورمحمد مجیدی برآنند که مردم لرنژاد استان کهگیلویه و بویراحمد از تبار “ماردها” یکی از ده خاندان بزرگ پارسی هستند که در خیزش کورش کبیر علیه آستیاک با وی همراه شدند.: «ماردها در سرزمین پارس و در همسایگی مردم : پارلینی و پاراتاکن که از نژاد ماد بودند و امروز نشان نامی آنان هنوز در سرزمین های فریدن ” پریدن” و لردگان زنده است و همچنین الیمایس ها “ایلامیان” و خوزیان و کاسیان نشیمنگاه داشتند. با نگرش به کوه نشینی و دلاوری که داشتند یونانیان آنان را سرکش و تاراجگر و راهزن نوشته اند. استرابون از سرزمین ایشان به نام (مردیا) نام می برد که همانگونه که گفته شد در همسایگی اقوام یاد شده زندگی می نمودند.»( مجیدی ۱۳۸۱: ۲۴)

بهرحال ماردها بر کشور آنزان ” آنشان” فرمانروایی داشتند پس از تازش اسکندر سازمان قومی آنها در هم ریخت و جانشین آن قوم مردم بازرنگ که شاخه ای از همین مردم بودند گردیدند.:« در این استان با اینکه سده های بسیار از نابودی و در هم آمیزی نژاد ماردها با دیگر نژادهای این استان می گذرد، هنوز نام هایی زنده در نام واژگان بومـــی ماننـد رودخانه مارون ” ماردان” آبشار مارگون ” مارگان” روستای مارگون ” ماردگان” و ” تیرمردان” دشمن زیاری، روستای “مارین” به نام های سرزمین کوهمره پارس و کوه گیلویه که روشن است که “چم یا آرش” نامواژه این سرزمینها بایستی کوست ماردها ” مرها” باشد» ( همان : ۳۴)

بازرنگان که برخی محققین آنان را نیای مردم استان می دانند، از شاخه نژادی ماردها یا آماردها ریشه یافته که یک دسته از آنان در زمان هخامنشیان و سلوکیان تا ساسانیان در پارس پادشاهی بومی بنیاد نهادند و یک دسته در دوران اسلامی رم های عشایری را سامان داده اند که در تاریخ و جغرافیای اسلامی به رم های بازرنگان و رمیگان (گیلویه و کوگیلویه) نامیده شده اند.:«جایگاه پادشاه این دو گروه در دره های آنزان در سرزمین بختیاری و کهگیلویه و ممسنی بوده و دسته دیگر از این مردم در سرزمین بیضا و بویراحمد جای داشته اند که برابر گزارش استخری (مسالک الممالک انشان یا انشانک (anšanak) نامیده می شد و در روزگار آغازین اسلام بیضا نام یافته است. »( استخری ۱۳۷۴ : ۱۲۲)

به باور تعدادی از محققین ، این مردم همان قوم و نژادی هستند که در تازش سال ۳۳۰ و ۳۳۱ پیش از میلاد، هنگامی که اسکندر مقدونی با سپاهیان بزرگ یونان به کشور ایران تاخت همراه با آریوبرزن یا آریوبرزنگی (بازرنگی) راه بر وی گرفته و نبردی سخت را در تنگه های سخت گذر و کوهستانی بـــــــــا وی انجام دادند.

یعقوب غفاری در تالیف خود (تاریخ اجتماعی کوه گیلویه و بویراحمد) به نقل از امام شوشتری مولف کتاب تاریخ و جغرافیای خوزستان در باره محل انشان می نویسد: «این سرزمین ” خوزستان شرقی” در سه هزار سال پیش به نام انزان یا انشن نامیده می شد و این کلمه تا اوایل عصر هخامنشی به کار می رفته است استرابون، همزمان اشکانیان، آن را سرزمین اوکسیها نامیده است. در جائی که رودخانه تیگرس (کارون) سرچشمه می گیرد از سرزمین اوکسیها و رود کورش (کر) که نام آن اگرارات بوده است.» (غفاری،۱۳۸۰: ۸۴)

مدارک موجود نشان می دهد که سرزمین کوه گیلویه و ممسنی در عهد باستان انشان یا انزان نام داشته. رشید یاسمی در این مورد می نویسد: پادشاه ایلام هوبان انیمیا” (۶۸۸-۶۲۹ ق-م) لشکری بزرگ به جنگ سناخریب برده سپاه او مرکب بود از مردم انزان (ممسنی و کهگیلویه) که جزو‌‌ سلطنت ایلام به شمار آمده است و اهالی پارسوماش ” مقصود پارسوماش در غرب دریاچه ارومیه نیست بلکه مراد ناحیه ای در شمال خوزستان است که ظاهرا در این تاریخ در دست هخامنشیان بوده است« در حدود ۸۱۵ق . ب پارسوا از دره های زاگرس سرازیر شده به جانب جنوب و شمال شرقی شوش کوچیدند. در شمال شرق کشور ایلام ولایتی به نام انشان مستقر شدند و این همان است که انزان خوانده اند کورش کبیر خود را پادشاه آنجا نیز گفته است محل آنران نزدیک پاسارگاد گمان برده اند ولی فعلا ممسنی و کوه گیلویه را انشان می دانند».( یاسمی ،۱۳۷۱: ۱۸۳)

ولادمیر مینورسکی در کتاب لرستان و لرها، ترجمه اسکندر امان الهی می نویسد«:کهگیلویه که بین سوزیان (خوزستان) و پارس قرار دارد ممکن است همان منطقه ناشناخته انشان باشد که نیاکان کورش بزرگ از آنجا برخاسته اند.»( مینورسکی ، ۱۳۶۲ : ۱۰۹)

محمود باور در این باره می نویسد« : در دسامبر ۳۳۱ ق. م اسکندر پس از پیمودن یکصد و پنجاه مایل ” فاصله از شوش خود را” به دامنه کوههای صعب العبور کوه کهگیلویه که معبر پرسپولیس شناخته می شد ” تنگ تکاب” و در دست عشایر ” اکسیان” بود رساند. این عشایر حتی برای آمد و رفت شاهنشاه بزرگ حق العبور می گرفتند، از عبور اسکندر ممانعت کردند و معبر تنگ تکاب و پیرزال را بر او بستند.» (باور، ۱۳۹۱ : ۶۵)

ابن حوقل در صورهالارض، چنین آورده اسـت : «ذکر زموم فارس و شرح آنها : زموم فارس، هر منطقه شامل قرا و نهرها بطور مجتمع می باشد. خراج هر منطقه به یکی از بزرگان اکراد ” ایلات ” سپرده شده است و اصلاح امور آنها و فرستادن کاروانها و نگهداری راهها و انجام دادن امور سلطان هر گاه که به این جایگاه بیاید و اجرای فرمانهایش برعهده اوست و این مناطق مانند ممالکند اما زم جیلویه ((گیلویه)) معروف به زمیجان ((زمیگان)) در پشت اصفهان است و قسمتی از ولایتهای استخر و شاپور را فرا می‌گیرد و از یک سو به (بیضا) و از سوی دیگر به منطقه شاپور ((بلاد شادپور دهدشت)) می‌رسد و همه شهرها و قرای چنان است که گویی از اعمال اصفهان است. مردم بازرنگان از اعمال اصفهان زم جیلویه اند و از زم شهریار به شمار می آیند و از ایشان هرکس که در اعمال فارس ساکن است املاک و قرای بسیار دارد.» (ابن حقول، ۱۳۷۰: ۹۹)

گاوبه با توجه به مستندات تاریخی، حفاریهای باستان شناسی و تالیفات مورخین دوره اسلامی و سفرهای علمی خویش به سرزمین بویراحمد و کهگیلویه کتابی تحت عنوان ((ارجان و کهگیلویه از فتح عرب تا پایان عصر صفوی)) به رشته تحریر درآورده است.

در این اثر به طور نسبی وضعیت تاریخی و جغرافیایی ایالت ارجان و زم زیمگان دوره اسلامی که شامل استان امروزی کهگیلویه و بویراحمد و بخشهای دیگری از استان های همجوار است تا پایان عصر صفوی مورد بررسی و پژوهش قرار گرفته است. حاج میرزا حسن حسینی فسائی هم در کتاب فارسنامه ناصری پیرامون بسیاری از جنبه های تاریخی از خطه و بویژه فرمانروایان ایالت فارس و ارجان مطالبی را به رشته نگارش درآورده است.

وی حدود چهارگانه این منطقه را بدین شرح به دست می دهد:برای اینکه وضعیت حدود و ایلات همجوار و مساحت این بخش روشن گردد لازم است. حدود اربعه آن را شرح داده و سپس آنچه براثر مرور زمان کاسته شده توضیح دهیم. اینکه صفور چهارگانه آن : بخش کهگیلویه از جانب شرق محدود است به نواحی ممسنی ((شولستان)) و دزکرد و سرحد شش ناحیه و از طرف شمال به نواحی بختیاری و از سمت مغرب به حدود رامهرمز و نواحی شادگان و از جنوب و حدود لیراوی و ماهور میلاتی. » (فسایی، ۱۳۸۴: ۶۴)

مینورسکی در این باره می گوید « :سرزمین قوم لر، در جنوب غربی ایران قرار دارد و در عهد مغول تحت عنوان لر بزرگ و لر کوچک شناخته می شد، اما از زمان صفویه به بعد منطقه لر بزرگ به بختیاری و کهه گیلویه موسوم گردید. »(مینورسکی ، ۱۳۷۶: ۱۰۸)

در آثار باستانی تنگ سروک بهمئی سنگ نوشته هایی از عهد اشکانیان و خداوندان ایلمایی بر جای مانده که از اسناد مهم تاریخ ایران و در منطقه کهگیلویه است، می گویند؛ کوهستان کهگیلویه مسکن طوایفی بوده است که در زمان ساسانیان رمه های اسب و استر سلاطین ساسانی را شبانی و نگهداری می کردند. در نزهت القلوب آمده است «چرام و بازرنگ دو ناحیه است میان زیز و سمیرم لرستان، هوایش به غایت سردسیر است و آبش از آن کوهها اکثر اوقات از برف خالی نبود و راههای سخت و دشوار بود و آب روانش بسیار باشد و نخجیرش نیکو و مردم آنجا بیشتر مکاری باشد» در هر حال این منطقه در دوران ساسانیان و قبل از اسلام آبادان و دارای نهر، سد، بند و پل بوده و مردم آن در آسایش و غرور زندگی می کردند. طبری روایت می کندکه: قباد اول ساسانی در مرحله سوم حکومت خویش (۵۳۱- ۴۹۹) میلادی شهر رام قباد را بنیانگذاری کرد. این شهری که به بیرام قباد معروف است و در کتب جغرافیایی بنام «ارجان» آمده است. نوشته های ابن حوقل و استخری بخشهایی از مرزهای جغرافیایی زم گیلویه را این گونه به ما نشان می دهند ابن حوقل می نویسد: اما زم جیلویه (کوه گیلویه) معروف به زمیجان در پشت اصفهان است و قسمتی از ولایت های استخری و شاپور را فرا می گیرد و از یک سو به بیضاء و از سوی دیگر به حدود اصفهان و از سوی دیگر به حدود خوزستان و از سوی دیگر به منطقه شاپور (بلاد شاپور) می رسد. همه شهر ها و قرای آن چنان است که در اعمال اصفهان است. مردم با زنجان (با زرنگان) از اعمال اصفهان مجاور زم گیلویه اند و از زم شهریار به شمار می آیند.» (ابن حوقل ۱۳۷۰ : ۳۵ )

* خاستگاه نژادی قوم لر

در باره خاستگاه قوم لر نوشته ها و گزارش های فراوان داده شده است، دسته ای از پژوهشگران آنان را بازمانده مردم باستانی لولوبی و کاسی ساکن رشته کوه های زاگرس می دانند و دسته ای دیگر آنان را از نژاد آماردها ((مرد)) یکی از جمله طوایف ده گانه پارسی معرفی کرده اند برخی آنان را بازمانده اوکسی ها ((هوزی- خوزی)) دانسته و بالاخره تعدادی برآنند که این طایفه از کوچندگان سرزمین هند بوده که به ایران مهاجرت کرده اند.مورخین و جغرافی دانان دوران اسلامی از جمله طبری و مسعودی از این قوم یاد کرده و آنان را در شمار تیره های ایرانی بعد از اسلام ذکر کرده اند.

نورمحمد، مجیدی در این باره می گوید: با نگرش به گزارش و گفتارهای بسیاری که در باره ریشه نژادی لرها به میان آمده نژاد باستانی مردم لر، تبار ایرانی ناب و یک دست است که به انگیزه دگرگونیهای تاریخی ویژه دوران اسلام تیره های انیرانی (غیرایرانی) مانند تازیان و ترکان در آن آمیخته شده و سرگی و ناب نژادی آنان همان گونه که در نژادهای ایرانی پیشین آمده کاسته شده که شناخت و جدایی آنان از همدیگر سخت و دشوار خواهد بود.

خاستگاه نخستین مردم لر در نزدیکی سرزمین کنونی اندیمشک و دزفول خوزستان جایی بود که ((لور)) نام داشت و اینان از آن سرزمین به سوی سرزمینهای پارس و خوزستان و اسپهان و کهگیلویه و بختیاری کوچ نموده و لرستان بزرگ را بنیان نهادند. ( مجیدی ۱۳۸۱: ۴۵)

جیهانی در اشکان العالیم، در این باره می نویسد:لور شهری است با نعمت بسیـار و کوههای فراوان و از حساب خوزستان بوده است اما جدا کرده اند و در اعمال جبال لرستان آورده اند.» (جیهانی ، ۱۳۸۳: ۲۰۹)

در باره معنی و ریشه واژه (لر) حمداله مستوفی در تاریخ گزیده چنین آورده است: «در ذکر حکام و اتابکان لرستان در زبده التواریخ آمده که وقوع این اسم بر آن قوم بوجهی گویند که در ولایت (مان رود) دهی است که آن را ” کرو” می خوانند و در آن حدود بندی، که آن را به زبان لری کول خوانند و در آن بند موضعی است که آن را ” لر” خوانند چه در اصل ایشان از آن موضوع برخاسته اند، از آن سبب ایشــان را لر گفته اند. وجه سوم آنکه شخصی که این طایفه از نسل اویند ” لر” نام داشته است و قول اول درست تر می نماید.» ( مستوفی ، ۱۳۸۸: ۱۹۳)

در فارسنامه‌ی ناصری آمده است : «این اسم را بر این بلوک برای آن گذاشته اند که اگرکوهستان آنرا نسبت به صحرای آن دهند از نیمه ده یک بلکه چهار یک ده یک باز کمتر می باشد. و گیلویه کسر کاف تازی وسکون یا دونقطه و ضم لام و سکون و او نام میوه ای است در کوهستان که در فارسی آن را (کیالک) و در اصفهان کویچ و در طهران زال زالک گویند. و درخت کیالک در کوهستان این بلوک بیشتر از همه جای مملکت فارس باشد. و اگر آخر کلمه واو ساکن باشد لفظ «یه» را بر او بیفزایند مانند بندر عسلویه و مزرعه طغو و قریه دهو و فضلو شبانکاره که آنها را عسلویه، طغویه، دهویه و فضلویه گویند((فسایی، ۱۳۸۴: ۱۰۷ تا ۱۱۸)

وی می نویسد : «بعضی از مطلعین محلی عقیده دارند یکی از امرای فضلویه بنام گیلو(معروف به گیلویه)که در شجاعت و رشادت مشهور دوران خود بوده برای چندی کوهستان این نواحی را مرکز عملیات خود قرار داده و با همسایگان دور و نزدیک در زد و خورد بوده است و از این جهت این کوهستان بنام او معروف گشته و به مرور زمان تمام ناحیه بدان نامیده شده است.»( همان : ۱۲۸)

ابوالقاسم ابراهیم اصطخری در کتاب «مسالک وممالک» وجه تسمیه واقعی کهگیلویه را چنین بیان می کند:«و پادشاهان زم هاکی بر درگاه ایشان هزار سوارکمتر وبیشترباشد زم زمیحان کی آن را زم جیلویه المهرجان بن روزیه خوانند .جیلویه به این زم رفته بوداز خمایگان سفلی از کوره اصطخروخدمت سلمه کردی. چون سلمه فرمان یافت جیلویه رم را به غلبه بگرفت از آن پس به وی باز خوانند،وکار او به آنجا رسید کی بر آل بودلف زد و برادر بودلف ،معقل بن عیسی رابکشت و سر او بر داشت. وآل بودلف تا آخر روزگار خویش سر او را به فال داشته ومدتی آن سر بر نیزه کرده بودندودر پیش لشکری بردند وکاسه سر او را در سیم گرفته بودند.تا این وقت کی عمرولیث، احمد ابن عبد العزیز را بر زرقان بشکست وآن قحف به دست وی افتاد، بفرمود تا بشکستند و ریاست زم هنوز در آل جیلویه است» (استخری : ۱۳۷۴:: ۱۹۲-۱۹۳)

* هویت فرهنگی

از آنجایی که تاریخ نگاری مدونی در رابطه با منطقه کهگیلویه و بویراحمد صورت نگرفته است، سخن گفتن از تاریخ کلی منطقه دشوار است. با نگاهی به تاریخ تحولات سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی این منطقه می توان گفت که ساکنین فعلی استان از ابتدا بومی این منطقه نبوده اند. ضمن اینکه در طول زمان بافت جمعیتی و قومی منطقه دچار دگرگونی های زیادی شده است و گروههای اجتماعی گوناگونی به این سرزمین وارد شده اند و در آن سکنا گزیده اند. این زیست مشترک موجب شده است که آنها هویت و میراث تاریخی مشترکی بیابند. مردم از طریق این اراده همزیستی، تعلق مشترکی یافته اند و دلبسته ی اسطوره ها و مفاخر تاریخی بومی شده اند.

در میان مناطق استان، منطقه ی بویراحمد بیشترین درگیری را با دولت مرکزی و با سایر ایلات عشایر داشته است و این امر عامل مهمی در اتحاد و همبستگی آنها بوده است. به واسطه ی ماهیت جنگ که موجب تقویت روحیه همکاری و انسجام در افراد است، در ذهنیت تاریخی مردم این منطقه جنگ هایی مانند مقاومت دلیرانه ی آریوبرزن در مقابل سپاه اسکندر، مقاومت در مقابل ترکان سلجوقی و مغولان و تیمور گورکانی، شکست افغان ها، حماسه آفرینی های کی لهراسب (۱۳۰۹)، غائله ی فارس و جنگ گجستان (۱۳۴۲) و مقاومت کم نظیر اشخاصی مانند غلامحسین سیاهپور حضور جدی دارد و موجب ایجاد یک هویت قومی قوی در میان آنها شده است.

علاوه بر حوادث داخلی، تاریخ گواه این مطلب است که هرگاه تمامیت ارضی و هویت ملی و دینی ایران تهدید شده است، مردم این دیار پیشتاز دفاع و حماسه آفرینی بوده اند. مواردی از جمله دفع غائله ی شیخ خزعل در خوزستان، حضور در جنگ تحمیلی و تقدیم شهدای زیادی و ده ها مورد دیگر نشاندهنده ی علایق ملی و مذهبی مردم شریف این منظقه می باشد. در نتیجه می توان گفت که هویت تاریخی این منطقه با هویت تاریخی مردم ایران پیوند خورده است.

* دین و مذهب

مذهب یکی از عوامل مهم همبستگی جامعه می باشد. در استان کهگیلویه و بویراحمد اعتقادات مذهبی عنصر جدا نشدنی از زندگی اجتماعی و فردی مردم می باشد تا جایی که بدون در نظر گرفتن عنصر مذهب، تعریف و تحلیل فرهنگ این مردم و زندگی جمعی آنان تقریباً غیر ممکن است. مردم این منطقه در زمان عیلامیان و قبل از آن، معتقد به عالم متافیزیک و برتر بوده اند. دین زرتشت در دوران هخامنشیان و ساسانیان دین مردم ایران و از جمله این منطقه بود. در دوران اموی و عباسی به نظر می رسد که مذهب تسنن رواج یافت تا اینکه با ظهور صفویان تشیع به عنوان مذهب رسمی این منطقه اعلام گردید.

با توجه به آمارهای موجود ۸۶/۹۹ درصد جمعیت استان کهگیلویه و بویراحمد مسلمانان و شیعه هستند. با نگاهی دقیق تر به امور مذهبی استان به خوبی می توان ابعاد عمیق مذهبی در زندگی اجتماعی و فرهنگی مردم استان را دریافت. (گزارش جمعیتی استان ، سازمان مدیریت و برنامه ریزی، (۵-۱۴۲۲۲۱/ ۴۲۱ مورخ ۱۱/۱۲/۸۳)

* زبان مردم کهگیلویه و بویراحمد

محمود باور می نویسد:« اولین گروه ساکن در منطقه کهگیلویه و بویراحمد، عیلامیانی بودند که زبان شان انزانی بود. اما با تسلط اقوام آریایی پارسی در این منطقه، زبان رسمی پارسی قدیم انتخاب شد. زبان پارسی به یکباره جایگزین زبان بومی انزانی نشد، بلکه حاکمیت سیاسی به تدریج با افزایش سلطه ی خود و تأثیرگذاری فرهنگی و اقتصادی و بهره گیری از عوامل روانی، تعاملات و ارتباطات فردی و جمعی زبان پارسی قدیم را غالب ساخت. زبان محاوره زبان پهلوی یا زبانی نزدیک به آن بود. در دوره ی ساسانی زبان پهلوی زبان رایج بود و ورود عرب ها به ایران نتوانست زبان عربی را جایگزین زبان بومی کند. به رغم گذشت چندین هزارسال، هنوز مردم این استان به زبان قدیم پارسی پهلوی وفادار مانده و به گویش لری تکلم می کنند و بسیاری از خصوصیات زبان های قدیم را محفوظ داشته اند.» (باور، ۱۳۹۱ : ۴۲)

گرچه در اثر تحولات زبانی، زبان فارسی امروزی با لری خاوری(شامل گویش های بویراحمدی، کهگیلویه ای، ممسنی، بختیاری، دزفولی، شوشتری، اردکانی و کوهمره ای) تا حدی متفاوت است، اما آنچه از ساخت دستوری و واژگانی گویش لری و فارسی برمی آید، اینست که هردوی آنها دنباله ی پارسی میانه می باشند که در اثر تغییراتی امروز متفاوت از هم جلوه می کنند. ( مجیدی ۱۳۸۱: ۸۳)

از آنجایی که زبان لری فاقد خط است، اندیشه ورزان لر فقط در بخش ادبیات(اشعار، قصه و داستانها) از این زبان متأثرند و به زبان محلی با رسم الخط فارسی به ابراز احساسات و تأثیرگذاری می پردازند. حوزه ی گویش لری در این منطقه در چند دهه ی اخیر در معرض دگرگونی هایی قرار گرفته است. به دلیل گسترش آموزش رسمی و افزایش فعالیت رسانه ها و نفوذ آنها در زندگی فردی و جمعی، رشد شهرنشینی و افزایش تعاملات فرهنگی- اجتماعی مردم این خطه با سایر شهرها گویش لری واژگانی را اخذ نموده است، به نحوی که روز به روز به زبان فارسی رسمی نزدیک تر می شود( در بسیاری از خانواده های تحصیلکرده زبان فارسی را از ابتدا به بچه های خود آموزش می دهند). افزایش حجم واژگان بیگانه در زبان محلی و حتی گرته برداری از ساختار زبان غربی از میزان رغبت خانواده به آموزش گویش محلی به کودکان بسیار کاسته است.

* سیمای اجتماعی استان

اقتضای زندگی اجتماعی چنین است که انسان به منظور حفظ خود و ادامه حیات ناگزیر از حظور در جمع بوده و آنگاه که قصد بهره گیری از طبیعت را داشته و هم آن زمان که خطری از جانب محیط وی را تهدید کند به اتفاق همین جمع به مبارزه بر می خیزد. از آنجا که انسان به تنهایی قادر نیست تا به رفع مشکلات و بر آوردن نیازهایش مبادرت کند لاجرم دیگران را نیز در این امر به خدمت طلبیده و بدین سبب حیات خود را قوام می دهد. از این روست که انسان در تعاریف مختلف به عنوان موجودی مدنی الطیع مطرح و برقراری ارتباط تعاملی با افراد اجتماع را برای وی اجتناب ناپذیر قلمداد کرده اند. زندگی کوچروی از انجا که بنابر طبیعت خاص خود صاحبان خویش را ناگزیر از عبور مستمر از مناطق مخوف و رویارویی با خطرات گوناگون محیطی می کند لذا وجود سازمان یا تشکیلاتی که بتواند موجبات بقاء و استمرار این زندگی را در مقابله با مخاطرات و مشکلات فراهم کند برای عشایر ضروری گردانید. از همین رو است که بعدها “ایل” به عنوان یک سازمان با چنین کارکردی تشکیل و عشایر را انسجام بخشید. ایل که در تشکیل آن عوامل متعددی و از آن جمله عوامل سیاسی, اجتماعی, محیطی و نقش داشته, خود در بر گیرنده رده های دیگری موسوم به “تیره”,”طایفه”,”تش یا اولاد”و غیره بوده که کارکردهای ایل در این رده ها شکل آشکارتری به خود می گیرد. « عشایر استان کهگیلویه و بویراحمد از زمانهای دور اقدام به ایجاد ایلاتی نموده که این ایلات هر کدام به نوبه خود کارکردهای قابل توجهی را در مقاطع مختلف زمانی از خود نشان داده اند. از جمله می توان به مبارزه ایل بویر احمد بر علیه عوامل رژیم پهلوی در نبردهای “تنگ تامرادی”,”گجستان”و “دورگ مدین”و همچنین نیرد دلیرانه عشایر در مقاومت مقدس هشت ساله جنگ تحمیلی به تآسی از روح سلحشوری ایلی اشاره کرد. همچنین فایق آمدن عشایر بر طبیعت خشن و کوهستانی این خطه از کشورمان که جز در سایه یکدلی و هماهنگی امکان پذیر نبود نیز نمونه ای دیگر از این دست می باشد. استان کهگیلویه و بویر احمد هم اکنون قلمرو زیست شش ایل بویراحمد، بهمئ، طیبی، دشمن زیاری، چرام و باشت و بابویی و همچنین تعدادی از خانوارهای عشایر ایلات قشقایی و ممسنی است.» ( آذرپیوند ، ۱۳۹۲: ۵۲)

بخش مهمی از روستاهای واقع در مناطق کوهپای های سلسله جبال زاگرس را عشایر پایه گذاری کرده و حتی شهرها و شهرک های این نواحی نیز عشایر اسکان یافته را در خود جای داده اند. بنابراین برای معرفی جوامع روستایی و شهری این ناحیه باید عشایر را بیشتر شناخت و تغییرات اجتماعی آنها یعنی دگرگونی در سازمان ایلی، گروهی، خویشاوندی و خانواده، مجتمع های بهره برداری از مراتع و دامداری، قشربندی و ساخت قدرت و روند کوچ و اسکان را بررسی کرد. به استناد کتب موجود، حداقل در طول پانزده قرن گذشته بخشی از جمعیت کشور شکل ویژه ای از فعالیت اقتصادی، سکونت و سازما نهای اجتماعی غیر از جماعت شهری و روستایی داشته اند. در واقع این بخش از جامعه در طول تاریخ ایران نقش مهم و قابل توجهی در تغییر و تحولات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی ایران داشته است. عطا طاهری بویراحمدی در اینخصوص می نویسد :

« این عشایر تا آستانه اصلاحات ارضی رژیم شاه در واحد اداری، سیاسی، خویشاوندی و اقتصادی به نام ایل، جای می گرفتند. علاوه بر سازمان خویشاوندی که از ویژگی های این جامعه بود، عوامل دیگری مثل قانون، عرف و سنن واحد یا مشترک، اتحاد در زیر فرمان رئیس واحد، زندگی در سرزمینی واحد، بهره برداری مشترک از زمین و مرتع و آب و مهمتر از همه شیوه معاش، عوامل همبستگی و تشکیل یک ایل یا عشیره بوده است. بنابراین سازمان ایلی به اعتباری، واحد اداری- سیاسی عشایر تلقی می شود، چرا که در سطح ایل علاوه بر توزیع و واگذاری شرایط طبیعی تولید(زمین، مرتع، آب)، بین واحدهای عشایری مرکب از اقشار اجتماعی دامدار و زارع، کوچنده و اسکان یافته تحت قلمرو ایل و دریافت بخشی از محصولات در قبال این واگذاری، مسئولان این سازمان (خوانین، ریش سفیدان و …) روابط تمامی عشایر و روستاییان تحت قلمرو خود را با دولت، عشایر و روستاییان دیگر در جهت حفظ شرایط زندگی ایلی کنترل و اداره می کردند.

این مطلب بدون برچسب می باشد.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *